شباهت سرگذشت دو درخت
شباهت سرگذشت دو درخت
شباهت سرگذشت دو درخت

 روزی روزگا ری درخت پیرو کهنسا لی،کنارجاده ای دربیابانی زندگی میکرد. او سالها بودکه به تنهایی زندگی میکرد و درآن بیابان هرگز دوستی ندیده بود.
درخت پیر وکهنسال ما ازاین وضع خیلی ناراحت بودتا اینکه یک روزی متوجه شدکه یک درختچه کوچولویی درکنارش شروع به رشد و نمو می کند.
درخت پیر با دیدن این درخت کوچک خیلی خوشحال شد و خدا را شکرکرد که بالاخره برای خودش همصحبتی پیداکرده است درخت پیرازخوشحالی درپوست خود نمی گنجید. آخه بعد سالها سکوت می خواست با کسی حرف برند .
درختچه ی کوچولو با دیدن این درخت بزرگ خوشحال شد وبا خود گفت که باید خیلی چیزها از این درخت یادبگیرم چون سالهاست که تواین بیابان زندگی کرده است. یک روزی درخت کوچولو برای اینکه سرصحبت باز کند گفت : ای درخت بزرگ شما چرابه تنهایی زندگی می کنید و چراپیش دوستانت در جنگل نرفته اید ؟

درخت کنهسال که سالها درانتظار چنین سئوالی بود زندگینامه ی خود را اینگونه شروع کرد :

من درکنارپدر و مادر و خوا هر و برادرانم دریک جنگل بزرگ و سرسبزی زندگی میکردم . روزی ازروزها این انسانها که خود را برتر از دیگران می دانند و خود را اشرف مخلوقات می دانند مرا از خانواده ام جدا کردند. آنها می خواستند مرا به شهر برده تا از من میز و مداد و کا غذ و ... بسازند. انسانها من وتعدادی زیاد از درختان جنگل را بریدند و سوار ماشین کرده به قصد شهر راه افتادند.ازقضای روزگار دربین راه من از کامیون به زمین افتادم . چون ازخانواده ام دورشده ودربیابانها رها شده بودم خیلی ناراحت بودم. بارها بخاطر زخمها و شکاف هایی که اره انسانها درتنم بوجود آورده بودند گریسته ام .! اما کسی نبود که به زخمهای من کمکی کند.
بالاخره گذشت زمان به من آموخت که باید دست از ناامیدی بردارم و برای زندگی تازه و دور از خانواده و دوستانم بیاندیشم . چون سرنوشت مرا محکوم به زیستن و زندگی کردن ، کرده بود . من از آن روز تصمیم به زندگی کردن دوباره گرفتم و در همین جا مشغول ادامه ی زندگی خودشدم . اکنون سالهاست که دراینجا زندگی میکنم و خیلی ازآدمهایی که روزی کمربه نابودی من و دوستانم بسته بودند، مسافرجاده نزدیک من هستند و هر از چندگاه ازگرمای سوزان تابستان به سایه من پناه می آورند من نیزهرچند سایه خودرا از آنها دریغ نکرده ام ولی با هیچ کدام از آنها صحبت نکرده ام . !!
درخت پیرگفت : دوست کوچولوی من تو چرا که تازه متولد شده ای اینجا هستی ؟
درختچه کوچک که سراپا به گوش بود با خود میگفت این باور کردنی نیست !! ...عجب شباهتی در زندگی ما وجود دارد .
درخت بزرگ گفت : دوست عزیزو کوچولوی من ، جوابم را ندادی ؟!
یک مرتبه درختچه بخودآمدگفت : ها ..ها.. داشتم به این می اندیشیدم که ما سرگذشت خیلی شبیه به هم داریم. 
درخت جوان گفت : من خیلی چیزها را نمی دانم فقط همین قدر می توانم بگویم که من هم مثل تو ، وقتی دا نه ای بودم مثل بقیه دانه هایی که کشاورزان از همین جاده می خواستند به زمین خود برده و بکارند از دست یکی از آنها درکنارتو به زمین افتادم. از آب باران و با مواد غذایی که درخاک بود تغذیه کردم وکم کم بزرگ شدم وسرازخاک بیرون زدم و درهمین مکان روییدم .!!
درخت جوان گفت ولی شما زندگی غم انگیزی داشتید و من خیلی چیزها را فعلا نمیدانم  بعدازاین خیلی چیزها هست که باید ازشما یادبگیرم .
درخت کهنسال گفت: خوشحالم که پس ازسالها دوست خوبی پیدا کرده ام وقول داد مثل مادر از درخت کوچک حمایت کند وهرآنچه که درخت جوان نمی داندبه او یاد دهد .
اکنون هر دوتا درخت با هم و در کنارهم خیلی مهربان وصمیمی هستند وهمیشه باهم صحبت میکنند و زندگی لذت بخشی را سپری می کنند و از زندگی خود راضی هستند .
 پایان

 سپیده قربان زاده
ادبیات داستانی برای كودكان

http://se1376.blogfa.com/

تاريخ ارسال: 1389/9/30

تعداد بازدید: 1435

نظر بدهید...
نظر خود را در فرم زیر وارد کنید
نام:
ایمیل:
نظر:
متن داخل تصویر را وارد نمایید:
کد امنیتی
 |